پرنیان مهر
دل نوشته های یک غریب
کسی انگار مرا جلد کرده است

 

 

دیروزخیلی دلتنگ بودم
امامزاده صالح سرراهم بود
زیارت انگار آدم را سبک می کند
خیلی چیزها گفتم نمی دانم شنید یانه
گفتم که خسته ام خیلی خسته از دویدن ونرسیدن
ازعشق از او از این روزگار غریب
بعد یاد قصه ای افتادم که به خواهش دوستم برای ماهنامه آستان صالح ابن موسی نوشتم
دوست عزیزم سردبیر بود ومن خام دستی خامه به دست
هرچند سفارشی است اما من به سودای دیگری نوشته ام
دلت که می گرفت دستم را می گرفتی ،پل راکه ردمی کردیم یک حیاط بود با یک درخت
سبز سبز
پاراکه داخل می گذاشتیم انگارخودت رادرآغوش مهربانی می انداختی ،چشمانت به اندازه یک آسمان آبی میشد.من نمی دانستم این
آغوش کیست به این گرما که تورا وخیلی های دیگر را درخود می گیرد
حتی مراکه هیچ حرفی برای گفتن وهیچ اشکی برای ریختن نداشتم
ذکر هم بلد نبودم
من به عشق کبوترها می آمدم ،که برایشان دانه بریزم
تا پرواز کنندومن بال های نگاهم را به بالهایشان گره بزنم
من فکر می کردم اینها کبوترهای خانگی هستند
کبوتران این خانه
یک بار پرسیدم صاحبخانه کیست؟چرا خانه اش زنگ ندارد
گفتی دری که همیشه باز است زنگ نمی خواهد
گفتم این همه پنجره برای چیست؟
گفتی برای اینکه ما آسمان را ببینیم
آسمان که آن بالاست
پنجره ای دارداینجا،این پائین
حالا تورفته ای ومن مانده ام وهمان حیاط
اما بی درخت،همان آغوش همیشه گرم،همان پنجره های همیشه باز.حالامن هم یک دنیا حرف دارم
یک دریا اشک می ریزم
یک مثنوی ذکر یاد گرفته ام
اما هنوز هم وقتی کبوتری بال می زند،نگاهم سرگردانش می شود،لبخندش هوائیم می کند
دلم تنگ باشد یا نه ،پل را رد می کنم ومی رسم
گرمای محبتش انگار ذوبم می کندمن هستم واو وحرف هایی که نگفته می شنود
اشک هایی که نریخته از گونه ام پاکشان می کندوذکرهائی که
بگذریم
هنوزدلم می خواهد مثل کبوترها باشم ،بی حرف وبی اشک
می دانی اینها کبوتران خانگی اند
جلد صاحبخانه
من هم شده ام جلد صاحب

 


?پرنیان | در 1386/7/30 ساعت 01:27 | پیوند | [ 3 ] نظر | ارسال نظر
محتاجم به دعا

همیشه می گفتم به هرکس التماس دعا

اما این بار التماس می کنم دعا را

ای خوبان سحرخیز دعایم کنید مرا که میان زمین وآسمان مانده ام بسیار نیازمند دعایم


?پرنیان | در 1386/7/1 ساعت 12:51 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
ظهورکن

ای شیدوشفق زعشق تو درتب وتاب

اجزای وجود عالمی نقش برآب

خم کرده غم غیبت تو پشت فلک

خورشید ولا بر این اسیران تو بتاب


?پرنیان | در 1386/6/3 ساعت 03:35 | پیوند | [ 3 ] نظر | ارسال نظر



?پرنیان | در 1386/5/28 ساعت 01:39 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر
سزای من

می روی ونمی رود از سرمن هوای تو

داده فلک سزای من تاچه بود سزای تو

کاش می دانستم این سزای کدامین گناه است


?پرنیان | در 1386/5/25 ساعت 07:25 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
عیدمبعث

بخوان به نام عشق وسرگشتگی

بخوان به نام دلدادگی

بخوان به نام هرچه خوب است وماندنی ست

بخوان که کسی چون تو خواندن آیه های شوق را نمی داند .

عید سعید


?پرنیان | در 1386/5/21 ساعت 02:02 | پیوند | [ 2 ] نظر | ارسال نظر



?پرنیان | در 1386/5/14 ساعت 03:45 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر
بلاعنوان

امسکت بالقلم

لاکتب همومی

فبکی القلم قبل ان تبکی عیونی

قلم را برداشتم که غم هایم را بنویسم

پیش از آنکه چشمانم بگرید ،قلم گریست


?پرنیان | در 1386/5/14 ساعت 03:35 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر
ایلیا

کاش کلمه ای پیدامی کردم جز خداحافظ .کاش وداعی نبود درمیان . 

اماهیچ چیز این دنیا دست من نیست .من برگی ام سرگردان درمیان تندباد روزگار.

کوه پنجم مرا به خود می خواند ...آه کجایی ایلیا


?پرنیان | در 1386/5/13 ساعت 06:54 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
شعر

دگراین دل سرماندن ندارد

هوای درقفس خواندن ندارد

چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت

که دیگر بارسوزاندن ندارد


?پرنیان | در 1386/5/11 ساعت 11:05 | پیوند | [ 2 ] نظر | ارسال نظر
رحم کن

رفتنت را به سوگ نشسته ام ،اما تو هنوز اینجایی.

آهنگ رفتن کرده ای ،صبرکن ...نگاهی به این سو وآن سو بینداز.

چشم هایی را ببین که نگران تواند،قلبی رابیاب که هرضربانش به خاطرتوست .

به حرمت اشک های این چشم ،به خاطر تپش های آن قلب لختی بمان .راه باز است وسفر راتاهمیشه می توان همراه شد .اما این دل خراب اگربروی دیگر دل نمی شود .

رحم کن

                رحم کن

                                           رحم کن


?پرنیان | در 1386/5/10 ساعت 06:22 | پیوند | [ 2 ] نظر | ارسال نظر



?پرنیان | در 1386/5/10 ساعت 06:20 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
من همانم

من همانم

که تورا درنادیدنی ترین لحظات می بینم

من همانم

که صدای تورا آنگاه که سکوتی تلخ

سایه اندازاست می شنوم.

من همانم

که بی توهیچم وبعد تو پوچ

من همانم

که عزم کرده ام بی تو دیگر نباشم

پس

این من نیستم که سخن می گویم

این نجوای نام توست که فریاد می کند.


?پرنیان | در 1386/5/9 ساعت 11:38 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر



?پرنیان | در 1386/5/9 ساعت 11:37 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر